AfGhAn BoY
شب و روزهایم تنیده شده اند در هم! الان که نشسته ام فکر می کنم باید صبح باشد. اما چه خوب هوایی شده . بی کولر. خنک من هنوز هم بیخودی وقتی خزان مي شود خوشحالم. بعد به یاد کودکیم میشم من هنوز دلم می خواهد بروم پشت ویترین مغازه ها و به جامدادی ها نگاه کنم. آن جامدادیهایی که چند تا شاسی داشت و درش با شاسی باز می شد. من یکی داشتم که حسابی مفصل بود و دماسنج هم داشت! چقدر دوستش داشتم. بعد کیف داشت چیدن مدادها و خودکارها در آن جامدادی. چه حسی خوبی داشت نوشتن. چه حسی خوبی داشت روز اول و سرک کشیدن در صف و دیدن دوستان. چه حسی خوبی داشت گپ زدن در حیاط مکتب. چه حسی خوبی داشت ناخنک زدن به خوراکیها. چه حسی خوب داشت آن بی خبری خالص از آینده. چه حسی خوبی داشت ... سر امتحانات زندگی است که معلوم می شود واقعا چقدر بلد هستیم . کسی سوال جلوی ما نمی گذارد . به ما می گویند زندگی کن و از احتیاجات خودت بر بیا. فقط خودت . و کسی کار ندارد که ما چقدر جزوه جمع کرده ایم اما از خودمان بی خبریم. امتحان تئوری هم برگزار نمی شود ، از کسی هم درس نمی پرسند. فقط زندگی کن همین . پی نوشت : برای دوستم که تازه به روسیه سفر کرده و زندگی نو را شروع نموده سلام تصویر زیر و توضیح آن فوق العاده زیباست امیدوارم لذت ببرید ................................... "غروب اعتدالین" یک غروب امیدبخش یا پیشکش لحظه ای برای تامل، احتمالا معمولیترین مورد عکسبرداری سماوی است. اما این تصویر زیبای غیرمعمول غروب در یک روز ویژه، در اعتدالین ۳۱ سنبله گرفته شده است. در این روز ساکنین زمین نزدیک به 12 ساعت روشنایی روز و 12 ساعت تاریکی شب (شب برابر)، نشان نجومی تغییر فصل، را تجربه میکنند. خورشید در آبهای آرام دریاچه بالاتون(Balaton) با شبح یک قایق بادبانی بی حرکت منعکس شده است، و کاملا در غرب و جنوب خط استوای سماوی قرار دارد. در پشت زمینه صومعه Benedictine در تیهانی(Tihany) مجارستان قرار دارد. شایدم اولین گامهایش بود اولین گامهای لرزان گاهی برمی گشت به پشت سرش نگاه می کرد که ببیند هنوز دستهای محافظ بزرگترها دورش باشد و باز ادامه می داد زمین که افتاد دستها بلندش کرده بودند و این در ذهنش ثبت شده بود و زمان امتدادی نامعلوم پیدا کرد و کش آمد و کشیده شد تا اکنون اکنون هنوز هم راه می رود هنوز هم زمین می خورد و متاسفانه هنوز هم برمی گردد عقب و پشت سرش را چک می کند که دستها را بیابد و نمی داند که دستها به اندازه زمان کشیده نشدند و نمی داند که باید اکنون فقط به جلو نگاه کند و اگر نگاهی به پشت سر است فقط برای گرفتن دست پشت سری باشد نه امید حفاظت و او همچنان راه می رود ... پی نوشت : سهم پیش بینی نشده ها را در نظر نمی گیرم و این در حالیست که زندگی جریان طبیعی خارج از کنترل و پیش بینی نشده است!! ... من قبل از عید با یک پیام تبریکی عید را به او و فامیل محترمش تبریک گفتم اما او با وجودی که 3 روز از عید گذشته برایم پیام نمانده من از این ناراحت نیستم که چرا پیام نمانده از این ناراحتم که چقدر خودم را کوچیک کردم در این مدت چقدر ............. پی نوشت : من برای دوستانم ارزش زیادی قائلم و از صمیم قلب دوستشان دارم اما پیدا کردن دوست صمیمی سخت است و سخت تر از آن این است که یک دوست صمیمی با تو دو روح باشد ! بعضی از چیزها را نمیتوانم بنویسم در اینجا اما به نظر من هنوز فرهنگ دوست داشتن و دوستداری در افغانستان بین مردم هنوز جاه نیافته و بیشتر مردم ما دیدگایشان کاملاً منفی است. من یک تصمیم جدی گرفتم میخواهم فراموشش کنم چون به نظر من او خودش این را میخواهد و اینکارهای او همین پیام را دارد لینک وبلاگش را پاک مبکنم تا شاید فراموش کنم اما جاش برای همیشه با نقطه چین خالی خاهد ماند چون زیاد در طول مدتی که با هم دوست بودیم کمکم کرد و مسیر زندگیم را به سوی موفقیت ها جهت داد و اگر روزی آمد و متن من را خواند بداند که من در مورد او چی فکر میکردم و چی شد .... در پایان دوست خوب یعنی کسی که بشود بهش اعتماد کرد(همه جوره)، دوست خوب باید آدم را به یاد خدا بندازه ، حد اقل به یاد شیطان نندازه!! نظریات شما خواننده عزیز برایم ارزشمند است... تصویر زیبا و روحانی و بی نقصی از خودم ساخته بودم که هر از گاهی نگاهش می کردم چه موجود نازنینی چه کمالاتی دیشب خواسته هایم را برهنه مقابلم دیدم دیشب من و خواسته هایم یکی شده بودیم و این خواسته های یک تصویر ملکوتی نازنین نبود آرزوهای کاملا عادی یک آدم زمینی با دغدغه های خودش بود دیشب به خودم خندیدم چقدر خودم را روتوش کرده بودم ! چه بودم و چه عرضه کرده بودم آنهم در مقابل چه کسی ؟؟ او که با من است او که صاحب من است نمی خواهم تو مرا جور دیگری ببینی یعنی در واقع نمی خواهم خودم ، خودم را جور دیگری ببینم برای اولین بار از داشتن خواسته های خودم در خلوت خودم احساس حقارت نکردم من همین بودم ................ برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد . لیلی گریست و گفت : کاش این گونه نبود . خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد . لیلی ! قصه ات را عوض کن . لیلی اما می ترسید. لیلی به مردن عادت داشت . تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود . خدا گفت : لیلی عشق می ورزد تا نمیرد . دنیا ، لیلی زنده می خواهد . لیلی آه نیست . لیلی اشک نیست . لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست . لیلی زندگی است . لیلی ! زندگی کن . اگر لیلی بمیرد ، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد ؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد ؟ چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند ؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد ؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد ؟ لیلی ! قصه ات را دوباره بنویس . لیلی ، به قصه اش برگشت . این بار اما نه به قصد مردن . که به قصد زندگی . و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده و گمنام . . . برگرفته از کتاب << لیلی نام تمام دختران زمین است >> خانم عرفان نظرآهاری ! روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد. شیوانا از زن پرسید :"آیا مرد نگران سلامتی او و خانواده اش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند !!؟؟ " زن در پاسخ گفت :" آری در رفع نیاز های ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند! " شیوانا تبسمی کرد و گفت :" پس نگران مباش و با خیال آسوده به زندگیت ادامه بده !!!" دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شیوانا آمد و گفت : "به مرد زندگی اش مشکوک شده است . او بعضی از شب ها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی جوان ، پولدار و بیوه است صمیمی شده است . زن به شیوانا گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد.شیوانا از زن در خواست کرد که بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد.روز بعد زن نزد شیوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند . البته نا گفته نماند که این سفر یک سفر تفریحی آموزشی بود که از کشور افغانستان به تعداد ۲۰ دانشجو در رشته های مختلف دعوت شد بود و این واقعاً جای افتخار برای من بود که من هم جزئی از آن ۲۰ دانشجو بودم و من تنها تصمیمی که داشتم در این مدت سفرم فقط و فقط میخواستم از این سهمی که برای من داده شده بود استفاده کامل را ببرم... در بین ما ۲۰ نفر ۵ تا دختر و ۱۵ پسر بود که این واقعاً خیلی بد بود چون از کشور تاجکستان ۴۰ نفر دعوت شده بود و ۳۲ نفر آنها را دختران تشکیل داده بودند و تنها ۸ پسر بود چون دانشجویان دختران افغان نمی توانستن رضایت پدر و مادر خود را جلب کنند برای سفر ... حتماً پرسان میکنید چرا بد؟ خوب این به محفلی بر میگردد که در شیراز برگزار شده بود بین دانشجویان ایرانی و افغانی و تاجکی وقت نان چاشت بود همه رفته بودیم در سالون پذیرایی یکی از دختران تاجکی که کنار نینا دختر افغان نشسته بود با آواز نسبتاً بلند گفت : من شنیدم که در افغانستان مردان دختران را نمی مانند که درس بخوانند ناگهان یک دانشجو ایرانی که آنطرف میز نشسته بود گفت من هم از این قبیل حرفها را شنیدم میگویند که بعضی از افغانها دخترانشان را زنده بگور هم میکنند چون برای آنها مایع ننگ است دختر داشتن ! نینیا خواست توضیح بدهد اما از طرف سایر دانشجویانی که نزدیک او نشسته بودن مورد تحقير و تمسخر قرار گرفت و من هم لبهایم را میگزیدم و می خواستم چیزی بگم اما این موضوع بین آنها بود نی من ! این صحبت همینطور ماند .... آقای رحمانی را قلبلاً در کابل دیده بودم ایشان در بخش فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی در افغانستان کار میکردنند فردی شایسته ولایقی هستند و هم مهربان ... سرپرست این پروگرام آقای رحمانی بود ما به مدت ۲ هفته در ایران بودیم و به شهرهای تهران شیراز کرمان اصفهان سفر کردیم و از کمپنی های مختلفی چون ایران رایانه، مواد خام و غیره دیدن نمودیم و در قسمت اقتصاد و بازار روز هم جلساتی در نظر گرفته شده بود که برای هر رشته وقت مشخصی را قرار داده بوند همچنان از جاهای تاریخی چون شهر اصفهان ارگ تاریخی گوگد ، مسجد شیخ لطف الله ، تزئینات آجری، کاشی کاری، گچ بری و انواع خط در آثار تاریخی اصفهان، در شیراز هم آرامگاه شاعر بزرگ، خواجه شمس الدين محمد حافظ - دروازه قرآن،و غیره همچنان در کرمان میتوان از ارگ قدیم نام برد که متاسفانه بر اثر زمین لرزه تخریب شده بود - شاهزاده - ماهان و غیره را میتوان نام برد .... دلم میخواهد که زیادتر برایتان بنویسم اما بسیار گرفتارم با وجود اینکه ۳ روز قبل از انتخابات ما به کشور زیبایمان باز گشتم اما انتخابات وقت خالی نمانده برایم. بالاخره امتحانات ترم اول تمام شد و من شادان و خندان برگشتم چهار شنبه بعد از ظهر که آخرین امتحانم را دادم مثل این بود که بار سنگینی ر از روی دوش من برداشته باشن ، چهار شنبه شب رفتیم خانه ای بابای یکی از دوستانم و من کادو روز مادر را به مادر نادر دادم ، در امتحانات وقت سر خاراندن هم نداشتم چه رسد به خرید کادو و سر زندن به دوستان ! خیلی احساس خوبی است تا هر ساعتی که بخواهی بخوابی و بعد هم بلند شوی و تلویزیون تماشا کنی ، بیرون بری و ... دیروز کلی کار انجام دادم ، یک کوه لباس کثیف بود که همه را جدا کردم و سیا ها جدا رنگی ها جدا و ... ریختم توی ماشین و همه را سر و سامان دادم ، کلی لیوان و استکان بود که با سفیدکننده برق انداختم ، گردگیری کردم و تغییر دکوراسیون دادم ، واقعاْ که فامیل اگر دور باشد چی سخته زندگی کردن !!! فردا به کابل میروم نزد فامیل زیاد دلم برای پدرجان و مادرجانم تنگ شده ... پی نوشت : در هفته آینده به ایران میروم یک سفر کوتاه برایم دعا کنن...





شیوانا تبسمی کرد و گفت:"نگران مباش!! مرد تو مال توست. آزرش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست به شما تعلق دارد ."
شش ماه بعد زن گریان نزد شیوانا آمد و گفت:"ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز اول جلوی شوهرم را می گرفتم .او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه این است که او دیگر زن و زندگی را ترک گفته و قصد زندگی با آن زن بیوه را دارد ." زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد . شیوانا دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت:"هر چه زوذتر مردان فامیل را صدا بزن و بی مقدمه به منزل آن زن بیوه بروید.حتما بلایی بر سر شوهرت آمده است."
زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق شیوانا به منزل ارباب پولدار رفتند.ابتدا زن بیوه از شوهر زن ابراز بی اطلاعی کرد.اما وقتی سماجت شیوانا در وارسی منزل را دید تسلیم شد . سرانجام شوهر زن را در درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند .او را در حالی که بسیار ضعیف و در مانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض این که از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعا به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند .شیوانا لبخندی زد و گفت:"این مرد هنوز نگران است .پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد ." بعد مشخص شد که زن بیوه هر چه تلاش کرده که مرد را فریب دهد موفق نشده است و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود .
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت
11:2 توسط مصطفی درانی| |
زندگی کاری به پاسخ های تئوری ما به سوالاتش ندارد . ممکنست ما پاسخ سوالات را خیلی قشنگ و مکمل بلد باشیم . بارها نوشته باشیم و در صنف های بسیاری آنها را برایمان گفته باشند .
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت
16:32 توسط مصطفی درانی| |
بنام آنکه هستی نام از او یافت فلک جنبش زمین آرام از او یافت
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت
13:47 توسط مصطفی درانی| |
داشت تنها راه میرفت
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت
10:10 توسط مصطفی درانی| |
من از زمانی که به افغانستان آمدم تنها بودم یعنی در واقع کدام دوستی در فضایی حال نداشتم که با او تفاهم داشته باشم و گاه گاهی با او خلوت کنم و یا با او صمیمی بوده باشم شاید سخت گیری های بیش از حد پدرم بوده که باعث شد من از همه آدمای اطرافم به نحوی وهم داشته باشم تا اینکه سال گذشته ناگهانی به وبلاگ یک هموطن سر زدم که درباره دوست صمیمی متنی را نوشته بود متن زیبا و با مفهوم که برای من این متن نه تنها جالب بود بلکه من را جذب نویسنده این وبلاگ کرد بارها و بارها به این وبلاگ سر میزدم و نظرهای مختلفی از خودم بر جای می گذاشتم تا اینکه رابطه من با این هموطن کمی نزدیکتر شد و از طریق یاهو هم با هم در ارتباط شدیم من خوش بودم چون توانسته بودم یک دوستی که میتوانست من را درک کند را پیدا کنم یک دوست خوب و مهربان کسی که میتوانستم با او خلوت کنم و حرفهای که همیشه در سینه ام پنهانش میکردم بگویم و او هم همیشه برای من کمک میکرد این دوست من نه تنها برای من یک دوست شده بود بلکه یک رهنمای خوب هم بود او من را به ادامه تحصیل تشویق کرد و من امروز که دارم رشته کمپیوتر ساینس را میخوانم و موفقیتهای کوچک وبزرگی که کسب کردم تمامش را از مهربانی او می دانم اما این دوستی ما چندانی طول نکشید شاید این نکته را که من برای شما میگویم مسخره باشد اما در واقع این چنین شد بین من و او بی اعتمادی به وجود امد و در حدی بود که من متهم به کاری شدم که حتی روحم از آن آگاه نبود دوست من دوستی که فقط از فضای مجازی با او در ارتباط بودم روز به روز از من فاصله گرفت تا جای که برای فراموش کردن من لینک وبلاگم را برای همیشه از وبلاگش پاک کرد من بارها و بارها برای معذرت خواهی به وبلاگش سر زدم و گناه خود را جویا شدم اما جوابی از او نشینیدم این معذرت خواهی من به 8 ماه طول کشید تا اینکه هفته اول ماه مبارک رمضان آنلاین شد با من صحبت کرد برای مدت 4 دقیقه یک احوال پرسی ساده به نظرم رسید که دوباره عوض شده مثل گذشته اما این خیالات من فقط برای 3 روز بود من برای بار دوم متهم به کاری شدم که باز هم روحم از آن آگاه نبود باز دوباره قسم خوردن و معذرت خواهی از کاری که نکرده بودم شروع شد او قبول کرد که کار من نبوده اینبار اما من ناراحت شدم تا بی نهایت چون او با اینکه یکبار به من تهمت زده بود چطور باز اینکار را کرد و به من اعتماد نکرد !!!!
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت
22:39 توسط مصطفی درانی| |
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت
18:22 توسط مصطفی درانی| |
لیلی قصه اش را دوباره خواند .
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت
16:48 توسط مصطفی درانی| |
بخش اول
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت
17:53 توسط مصطفی درانی| |
سفر کوتاه مدتی داشتم به ایران که توسط دانشگاه افغانی ایرانی برنامه ریزی شده بود و از دو کشور دری زبان دعوت شده بود یعنی تاجکستان و افغانستان.
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت
11:27 توسط مصطفی درانی| |
سلام از همه ی دوستان گلم عذر می خوام که این مدت نتونستم آپ کنم.
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت
11:43 توسط مصطفی درانی| |

